اَنتَ صاحِبُ لِوائی
و همین یک جمله فریاد می زند که،
عباس، محور سپاه حسین است...
و چشم تمام سپاه، به علمدار است.
همین یک جمله صلا می زند که،
عباس، یار وفادار و ذخیره ی حسین است.
همین یک جمله عیان فاش می دارد که،
عباس، محور و ستون و پناه خیمه هاست...
و هشتاد و چند زن و فرزند و اهل حرم، دلبسته ی عباس.
و حسین (ع)، عباس را برای حرمت زینبش نگه داشته است...
چه آن که با رفتن عباس، پای جسارت به حرم باز شد...
حسین (ع) تنها شد...
*اگر روضه ی فاطمیه، روضه ی مظلومیت و تنهایی علی(ع) است؛ روضه ی علقمه هم، روضه ی مظلومیت و تنهایی حسین (ع) است...
خودش هم به نیکی می داند که بزرگترین امتحان پدر، اوست.
از استاد اخلاقش - عموی مظلومش- آموخته است،
که پزرگترین امتحان پدر، جوان اوست...
دل خوشی خیمه ها،
شبه رسول الله،
حیدر کربلا،
خلاصه ی زهرا،
دارد می رود...
پدر هم در او مأیوسانه نظر می کند...
...
و شد آن چه نباید می شد.
بغضشان به علی (ع)، ارباً اربایش کرده...
مثل دشتی، لاله گون شده.
آه...
که اکنون پدر بر بالین پسر است...
و به چه حالی است...
به چه حالی است...
به گواهی خواهر مجللّه و دختر مخدّره اش...
آن هم نه یک بار!
که سه بار!
به حال محتضر...
به پهنای صورت اشک می ریزد؛
اعضای وجودش تو گویی از کار افتاده اند؛
استخوان ها به لرزه افتاده اند...
گویا روح دارد از کالبدش پر می کشد و قلبش می ایستد...
صورت به صورت میوه ی دل؛
هفت بار از حقیقت دل ناله می زند....
وَلَدی عَلی...
وَلَدی عَلی...
وَلَدی عَلی...
عَلی علی الدُّنیا بَعدَکَ العَفا...
* صافات - 107
همه شهید شده اند.
از مردان حرم هم، کسی نمانده.
حسین (ع) است و حسین و حسین...
تکیه بر نیزه ی غریبی زد.
بانگ مظلومانه و غریبانه ی صدایش در عالم پیچید:
هَل مِن مُعینٍ یُعینُنی
هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی
هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عن حَرَمِ رَسولِ الله...
تمام هستی، سر بر پایش نهاد.
دنیا و ما فیها به جنبش افتاد.
جن و انس و ملک و جماد و نبات و ذرات عالم، لبیک گوی حسین شدند...
اما
حسین همه را آرام کرد.
حسین، با یک دل کوچک با قیمانده کار داشت...
حسین، منتظر ندای لبیک «علی» شیرخواره اش بود.
که ناگهان...
در آن وانفسای عرض ارادت و تجدید و تحکیم پیمان عاشورائیان،
آرام و سر به زیر و مؤدّب، در گوشه ای ایستاده...
پایان محفل است.
و همان جاست که حماسه ی شورانگیز،
مرگ احلی من العسل،
تاریخی می شود.
اما،
عمو مژده ی دیگری هم به او داد...
شهادت او متفاوت است.
دیگرگون است.
شهید می شود، اما
بَعدَ اَن تَبلو بِبَلاءٍ عَظیم...
هنوز روح در بدن دارد که مرکب ها...
...
و اصلش آن است که «بلاء عظیم» را
مصیبت مادر پهلو شکسته شان- فاطمه ی زهرا (س) - در مدینه گفته اند...
* صافات- 106
دَخیلُکَ یا رَحمَةُ الله الواسِعة و یا بابَ نَجاةِ الاُمة
درد یتیمی ات را، تنها وجود "عمو" درمان و تسکین بود.
سال ها بر دامان عمو پرورش یافتی،
قد کشیدی؛
و روی سینه ی حامل قرآنش، بزرگ شدی...
به قربان معرفت و محبت و ادبت، ابن الکریم!
به فدای مردانگی و شجاعتت، ابن الحسن!
آخرین بزرگ مرد خردسال هاشمی اهل حرم!
چه کردی!
چه معرفتی داشتی!
چگونه دلداده ای بودی!
چگونه عجین در ولایت بودی!
که مشهدت، سینه ی امام زمانت شد...
و تو یک بار دیگر،
روی سینه ی حامل قرآن امام،
به قدر آسمان بزرگ شدی...
طفلی سه ساله،
آن هم ریحانه ی شیرین زبانی چون تو
که هماره در ابریشم ناز و نوازش پدر بوده؛
کجا طاقت این همه مصیبت سنگین دارد؟!
دختری که خوابگاه هر شبش، آغوش گرم پدر است؛
چگونه بر یتیمی اش صبر کند؟!
چگونه چهل منزل را بر خاکها و خارها طی کند؟!
وای که چقدر شبیه مادرت شده ای!
نیلوفری و گلگون...
اما
چه بگویم و چگونه بگویم...
وقتی بضعة الرسول در بستر پدر، پیرهنش را تنگ در آغوش می کشد،
و از بوی بابش مدهوش می شود؛
تو چگونه می توانستی با بوسیدن و بوئیدن و در آغوش گرفتن سر پدر،
روح بلندت را در جسم خسته و کوچک و رنجورت نگه داری؟!
عمری تو سر بر پای پدر،
یک شب پدر سر بر پای تو...
تا چشم کار می کند، بیابان است.
آتش خورشید، زبانه می کشد.
مردان را نمی دانم؛ اما برای نسوان اهل حرم، دهشت همین بیابان کافی است.
چشمهای ملتماسنه ی بانو سکینه (س) روی صورت نورانی پدر جا خوش کرده است...
در ژرفای چشمانش می توان تمنّای بازگشت به حرم رسول الله را خواند.
و حال بانو زینب (س) نیز چونان برادرزاده است...
وای که اگر دست ولایت امام نبود...
همان جا چه بر سر این دو مخدّره می آمد؟
